آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

نوروز 1393

سال 1393 ... کوچولوی خواستنی مامان اولین سال بودنت مبارک.    عزیزدلم سال 1393 هم از راه رسید. خدا رو به خاطر همه داده ها و نداده هاش، مخصوصا به خاطر داشتن کوچولوی نازنینی مثل تو شکر میکنم. پرنسس کوچولوی من، با اومدنت سال 1392 رو برای من و بابایی  پر از شادی و نور و برکت کردی. امیدوارم امسال هم همچون سال گذشته در کنار شما سالی پر از سلامتی و خوشبختی برای همه باشه.   امسال برعکس سال های گذشته، من و بابا به همراه آروشای عزیزمون در کنار سفره هفت سین اومدن سال نو رو جشن گرفتیم  و بعد از اون برای عید دیدنی به خونه آقاجون و عزیزجون و بعد باباجون و مامان جون رفتیم.   رفتن خونه اقوام و دید و بازیدیهای عی...
25 فروردين 1393

آتلیه

    بالاخره بعد از کلی پرس و جو تونستم یه آتلیه خوب برای گرفتن عکس از دختر خوشگلم  پیدا کنم. خیلی دوست داشتم تا قبل از اینکه دندونای خوشگلت در بیاد ازت عکس بگیرم. توی آتلیه برای گرفتن عکس ها و خندوندن شما، من و بابایی انقدر از خودمون شکلک درآوردیم و سر و صدا کردیم، که خودمون هم خندمون می گرفت. خانومی که از شما عکس می انداخت بهمون گفت نگران نباشین، اینجا این چیزا عادیه، همه بابا و مامان ها همین کارها رو میکنند. خلاصه از آتلیه که اومدیم بیرون انگار کوه کنده بودیم ولی کلی به هممون خوش گذشت. عکس های دختر خوشگلم هم خدا رو شکر خیلی خوب افتاده بود. عزیز دلم، چند تا از عکس های خوشگلت رو اینجا برات میزارم.   &nb...
21 اسفند 1392

بخواب کودک دلنشین دلبرِ من

خواب را به چشم هایت دعوت میکنم بخواب کودک دلنشین دلبر من سار ها چه کوک میخوانند ! برای بهانه های خواب تو چشم هایت چه دلبرانه است ! ناز کنارِ ناز تو هیچ است ... دستهایت بوی روزهای عشق مرا میدهد . چشم هایت تمام فصل های عاشقیست ...  تو عشقی ؟ یا عشق تو ؟ چه عاشقانه میشود  نگاه هایمان وقتی به هم میرسند ... بخواب کودک  دلنشین دلبرِ من     ...
25 بهمن 1392

خوشحال

عزیز دلم، از امروز تصمیم گرفتم، یک کپی از هر نوشته یا عکسی که خوشم اومد و برام جالب و پرمعنی بود رو توی وبلاگت بزارم. امیدوارم تو هم مثل من با خوندن و دیدن اونها لذت ببری.   بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن بعد چشمشون به یه گردو می افته دولا میشن تا گردو رو بردارن الماسه می افته تو شیب زمین قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره میدونی چی می مونه؟ یه آدم...،یه دهــــــن بـــاز....،یه گـــــــردوی پـــــوک ..و یه دنیـــــا حســـــــرت.. در سیستم آموزشی ما از همان کودکی به ما آموخته اند که رمز خوشبختی "موفقیت" است نه "شاد" بودن! ...
3 دی 1392

آش دندونی

   دختر گلم، توی 9 ماهگی یه دندون سفید خوشگل درآوردی. قربون اون قیافت که وقتی میخندی و دندونت معلوم میشه، انقدر بامزه میشی. دست مامانی درد نکنه که برای دختر خوشگلم آش دندونی درست کرد. دست عزیز جون هم دردنکنه که براش گوشت فرستاد تا برای دخترم کباب درست کنم و به دندون بکشه. راستی خاله سمیرا و زندایی لیلا و عمه نسرین هم همگی مارو شرمنده کردن، دست همگی درد نکنه.       ...
14 آذر 1392

بردیا و آروشای مامانی

    امروز خاله ناهید و بردیا جون مهمونمون بودن. خیلی به هممون خوش گذشت. ماشاا... به بردیا جون خیلی بامزه و تپلی شده. خاله ناهید هم کلی زحمت کشیده بود و یه گربه خوشگل برات آورده بود. از همه جالب تر  اینکه این گربه رو تو می کشیدی، بردیا می کشید. کلی بامزه و خنده دار  شده بودین. این اولین باری بود که با یه بچه هم سن و سال خودت بازی می کردی.   ...
28 آبان 1392

ماکارانی

     اینجا برای اولین بار خودت غذا میخوردی و کلی از اینکار لذت بردی. البته  فکر کنم بیشتر هیجان زده و کنجکاو بودی و بلد نبودی چطوری باید ماکارانی بخوری. به همین خاطر همه ماکارانی ها رو روی خودت و زمین ریخته بودی. قربون اون نگاه های متعجب و کنجکاوت برم من جیگر مامان.     ...
22 مهر 1392

5 ماهگی دختر گلم

  عزیز دلم توی 5 ماهگی بود که تونستی خودت به تنهایی بشینی، البته باید حتما یه چیزی پشتت می گذاشتم چون هنوز نمی تونستی تعادلت رو حفظ کنی. قربرن اون نگاه کردنت. خواستنی من دوستت دارم.      ...
21 شهريور 1392

فرشته نورانی من

دختر گلم یک روز بعد از بدنیا اومدنت با بابایی و مامانی از بیمارستان به خونه خودمون اومدیم. عزیز دلم با اومدنت چنان رنگ و بویی به زندگیمون دادی که خونه حال و هوای دیگه ای پیدا کرده بود، پر از انرژی و نور. دست همه عزیزان درد نکنه. حسابی مارو شرمنده کردن و با حضورشون خونه خوش رنگ و نورانی ما رو نورانی تر کردن.    خدا همه پدر و مادرها رو حفظ کنه. از مامانی به خاطر همه محبت ها و راهنماییهاش ممنونم. از خدا به خاطر داشتن چنین پدر و مادر مهربون و با گذشتی ممنونم. همیشه به مامانی میگم من هیچوقت نمی تونم این همه محبت و مهربونیت رو جبران کنم فقط امیدوارم بتونم ذره ای از محبت های تو رو به بچه خودم بکنم.    بعد از 5 روز از بدن...
14 تير 1392